تبليغاتX
من پسر خداهستم.هرچی می خوای به من بگو

کد آهنگ در وب نوا

مرلین-عاشق خدا-همه رودوست دارم-حتی بدترین ها رو دوست دارم.
این مطلب رو در جواب به لینک  آقا یا خانم hooman1381 می ذارم.

راستش رو بخواین من یک یهودی هستم.تو این مدتی که تو بالاترین بودم(فکر کنم ۱ ماه) همه جور آدمی رو دیدم.ادم هایی رو دیدم که یهودی ها رو دوست دارن و اسراییل رو دوست دارن و برعکس ادم هایی هم بودن که حتی به کلمه یهود حساسیت داشتند.

من نمی فهمم واقعا منظور شما از اشغالگر چیست؟اصلا تا حالا کدوم یکی از ادمای بالاترین به اسرائیل رفتند  و یا واقعا کدومتون زبان عبری رو بلدین.

ایا شما می دونین همین کشتاری که شما ازش حرف می زنین و معتقدیم که اسراییل بچه های فلسطینی رو می کشه به دلیل اینه که حزب اله اون ها رو سپر انسانی  می کنه و ایا می دونین که حزب اله و حماس حتی موشک هاشون رو پشت بام مهد کودک ها می زارن.

کدوم یکی از شماها می دونه که واقعا جریان زمین های خریداری شده از فلسطینی ها چیه؟

کدوم یکیتون می تونین اسم یه کتاب اسرائیلی رو بگین؟

من واقعا مردم کشور ایران رو درک نمی کنم.

از یه طرف مسلمان هامی گن ما عاشق شهادتیم.

از یه طرف میگین این یه جنگه.

از یه طرف می گین دین یهود دین ناقصیه و اسلام کاملترین دین خداست.

مگر نه این که اقای خمینی اسراییل رو گفتند غده سرطانیه؟مگر نه این که می خواستین هرکدومتون یه سطل اب بریزین و اسراییل رو غرق کنین.خوب یکی جواب بده.

چرا این کارو نمی کنین؟خوب چرا انجام نمی دین.

مگر نه این که دین ما ناقصه و دین شما کامل.یعنی واقعا اینقدر ناتوانید که نمی تونید با دین کاملتون جلوی دین ناقص یهود رو بگیرین.دوست دارم واقعا رو این موضوع بحث کنیم.

می دونین چرا این کارا رو نمی تونین بکنین.چون اعتقادتون به یک چیز دروغه.چون فقط تون مغزتون کردن که اسراییل دروغه و نابود کننده ست.چون فقط یاد گرفتین بگین که مرگ بر اسراییل.اما یاد نگرفتین بگین مرگ بردروغ گو.

کسانی که می خوان از اسراییل متنفر باشند هیچ اشکالی نداره.اما فقط می خوام بگم که آدما تو زندگی به چیزی که لیاقتش رو دارن می رسن و نه به چیزی که آرزوش رو دارن.اگه ما الان اسراییلیم و شما هم ایران و یکی دیگه امریکااین چیزی که واقعا  باید باشیم.

تا حالا فکر کنین چطور اعراب و ایران نتونستن کشور ۷ میلیونی اسراییل رو نابود کنن.

آیا واقعا به قول شما یی که میگین اسراییل بمب اتم داره جدا فکر کنید که اسراییل آیا اگه می خواست نمی تونست با این همه دشمنی تا حالا اون بمب رو فعال کنه.

چون ما به چیزی معتقدیم که شما نیستسد و اون زندگی در کنار حتی سخت ترین دشمنانه

ایا واقعا شما ایرانی ها تحمل دارین که کشوری ۳۰ سال پرچم شما رو آتیش بزنه.کاری که شما با پرچم ما کردین.آیا واقعا وقتی رییس جمهور شما هولوکاست رو که میلیون ها سند داره و بازماندگانش هنوز زنده هستند افسانه می خونه شما ناراحت نمیشین اگه من بگم عاشورای شما درغه؟اگه بگم کربلاتون هم دروغه؟اگه بگم فقط یه سند زنده به من ارائه بدین آیا اقعا می تونین؟

من هر دو تا کشور رو دوست دارم.امیدوارم که نه ایران نابود بشه و نه اسراییل

 و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 10:21 AM  توسط مرلین | 
سلام. آقایان وخانوم ها

من دیگه خیلی پررو شدم.قبلا هر ماه یه بار آپ می کردم.الان هر پنج ماه یه بار.(میشه باز هم ببخشین بچه ها)

بچه ها این چند وقتی که نبودم خیلی با پدر جان بحث کردم.راجع به همه چی.(از جنیفر لوپز و  آنجلینا جولی تا کارت سوخت و سهمیه بندی و...).

بچه ها یه روز داشتم با خدا (پدرم) از اون بالا زمینو نگاه می کردم. داشتیم با هم آجیل می خوردیم.آخه بابا آجیل خیلی دوست داره. همینطور که داشتیم زمینو  نگاه می کردیم. کسی با  صدای دخترانه بلند داد می زد. صدای .خیلی بلند.من و بابا اصلا شوکه شده بودیم.پدرم گفت آخه این کدوم یکی از بنده هامه که داره اینجوری  داد می زنه.

من و بابا تصمیم گرفتیم که ببینیم آخه ماجرا چی بوده که  این خانومه اینجوری داد می زنه.رفتیم نزدیکتر.دیدیم این خانومه داره تو کشور ایران  زندگی می کنه. و جریان این طوری بوده که این خانوم

ظاهرا کمی از  موهاش پیدا بوده و آرایش غلیظ داشته.بعد هم این مامورا ظاهرا بهش گیر می دن و این خانوم هم که زیر بار حرفشون نمی رفت دیدم بابا خودشو عقب کشید.تو یه لحظه احساس کردم داره از

خودش بدش میاد.من که فهمیدم .سریع برگشتم پیشش.گفتم بابا چیه.چرا ناراحت شدی..گفت به خاطر این خانوم.گفتم  آخه چرا؟خوب ختما قانون کشورشون رو نقض کرده که دارن آزارش می دن.

دیدم بابا یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت.کی گفته هرکی روسریش عقب بره یامانتو کوتاه بپوشه و یا آرایش کنه می ره تو جهنم و من همچین آدمایی رو دوسش ندارم.کی این قانون رو گذاشته؟ من که یادم نمیاد.گفتم ای بابا.حالا خودتو ناراحت نکن.جون مرلین جانت یه کم برام لباتو غنچه کن و بخند.

بعد دیدم یه آه بلند کشید و گفت مرلین.گفتم بله بابا جونم: گفت می دونی تفاوت من و بنده هام چیه:گفتم نه. بعد گفتش:

من با این همه ستاره به بنده هام زور نمی گم.ولی یه نظامی با یه ستاره به بنده های من زور می گه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 8:21 PM  توسط مرلین | 
سلام آقایان و خانوم ها.

اول از همه این که من عید رو از طرف خودم و پاپا جونم (خدای خوشگلم )رو به همه دوستای نازنینم تبریگ می گم.امیدوارم که همیشه لحظه های جدید زندگی رو با شادی سپری کنید(می خوام برم شاعر بشم).

بچه ها دیروز ۱۹ مارس (۲۸ فروردین ) تو ی خونه نشسته بودم و منتظر بودم پدرم بیاد بیرون تا با هم بریم خرید کنیم.(آخه قبلا قولشو بهم داده بود )تا سه تایی(فرشته رو هم حساب می کنم دیگه) بریم خرید.اما هرچی منتظر موندم دیدم خبری نشد.بعد از چند لحظه بابا اومد بیرون و گفتش که من نمیام .تو  وفرشته تنهایی برین.من کار دارم.

من هم که نمی خواستم به فرشته بد قولی بشه حرفشو گوش کردم و رفتم..

شب که برگشتم خونه دیدم  خونه خیلی ساکته. آروم آروم رفتم به طرف اتاق پدر.در زدم کسی جواب نداد.دلشوره داشتم.گفتم نکنه اتفاق بدی افتاده

یواش یواش دستگیره در رو چرخوندم.وای خدای خوشگلم.وای.بمیرم براش.خوابش مرده بود.حتما خیلی خسته بوده.سعی کردم که بیدار نشه.اما از یه طرف هم دوباره فضولیم گرفته بود که آخه چه کار مهمی بوده که از خرید عید هم واجب تر بوده؟

بعد  که نگاه کردم دیدم چند تا ورق بزرگ رو میز بودش.دیگه از فضولی داشتم می ترکیدم. ورق ها رو که نگاه کردم دیدم بالاش نوشته کارنامه تحصیلی سال ۱۳۸۵(همون کارنامه اعمال  خودمونو می گم).

داشتم همینجوری می خوندم که متوجه شدم جلوی اسم همه نوشته قبول.پیش

خودم گفتم ای بابا این که دوباره هرکاری دلش خواسته کرده و همه رو نمره بیست 

 داده.

داشتم با خودم حرف می زدم که دیدم صدایی از پشت سرم گفتش خوب حقشون همون بیست بوده.آخه بنده های نازنین من همشون باید بیست بگیرن. نگو پدرم تو همه این مدت بیدار بوده.من که واقعا اشک تو چشام جمع شده بود.پیش خودم گفتم حیف بابایی به این خوبی نیست که بعضی وقتا من آزارش می دم.بچه ها من مطمینم که شما دوستای گلم همتون نمرتون بیسته.فقط تو رو خدا ببینین چه قدر این بابای من مهربونه .پس اینقدر گیر بهش ندین .امیدوارم که همیشه دلی پر از امید داشته باشین.شاد باشین.

و به خاطر من هم که شده یه لبخند کوچولو بزنین.به امید آرزوهای قشنگ برای همه دوستای گلم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 9:15 PM  توسط مرلین | 
سلام .خانوم ها و آقایان

باز هم مثل همیشه دیر آپ کردم....

چند روزه پیش داشتم با پدرم صحبت می کردم. اخه چند وقتی میشد که زیاد لوسش نکرده بودم و بغلش نمی کردم.نه این که دلم نخواد.آخه بغل کردن فرشته بیشتر بهم می چسبه

بچه ها دیدم پدر جونم شاکی شده.از دست من نه.الان بهتون می گم.

می دونین بچه ها خدا جونم شاکی بود که چرا مردم همش دارن از عذابه جهنم می گن و هیشکی از خوبیای پدرم حرف نمی زنه.چرا همه تو ذهنشون از پدر من تصویری ساختن که اون تصویر بیشتر شبیه به دراکولا و گودزیلا هستش .چرا مردم کمتر فکر می کنن که شاید پدر من واقعا خیلی ناز و ماه باشه.

پدرم می گفتش من نمی دونم اخه چه جوری باید به این آدما بفهمونم که راجع به خوبی های من بیشتر حرف بزنین تا منو مثل کسی بدونن که فقط دوست داره بیشتر همه چیز رو آتیش بزنه.

من بهش گفتم ای بابایی خوشگلم.پاپای خودم.دوست داشتنیه من.خوب این که ناراحتی نداره.خوب می خوای اون آتیش جهنمو خاموش کن تا اینقدر ازت نترسن.(داشتم سر به سرش می ذاشتم)

اون هم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کردو بهم گفتش من دوست دارم  همه آدما رو بفرستم به بهشت.

بهم گفت کی گفته جیب برها به بهشت نمی روند. کی گفته من به خاطر این که یه دختر یه تار از موهاش بیرونه اونو از آتیش جهنم اویزون می کنم. وقتی پدرم این حرفا رو می زد پیش خودم فکر کردم که اگه واقعا پدرم اینجوری بود اصلا چرا بهشتو افرید.چون فکر کنم هممون میرفتیم به جهنم.

من خودم باور دارم که تنهه ۲ چیز در دنیا پایانی نداره.۱-  حماقت آدما ۲-مهربونی خدا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 5:46 PM  توسط مرلین | 
سلام.

آقایان و خانوم ها

از همه عذر می خوام.چند هفته ای ایران نبودم.(اما خوب باور کنین سعی کردم فراموشتون نکنم)

یه داستان تازه:

بچه ها چند شب پیش داشتم از اون بالا زمینو نگاه می کردم. خدا جونم هم داشت ای میل های شما رو چک می کرد.منم تو حال خودم بودم.همینجوری که داشتم از اون بالا زمینو نگاه می کردم .دیدم که چند نفر دارن با هم جر و بحث می کنن(باور کنین من فضول نیستم.اتفاقی دیدم).

فضولیم گرفت و دوست داشتم به حرفاشون گوش بدم.دقیق که شدم دیدم سه تا خانوم هستن که دارن با صدای بلند با هم بحث می کنن.هر سه تا مسلمان بودن.کنجکاو شدم(خیلی زیاد)

از اون جایی که فضولیم به اوجش رسیده بود رفتم و به حرفاشون گوش دادم.بحثشون بر سر این بود که هر سه تا می خواستن نماز بخونن اما می دونین یکی از اون خانوم ها می گفتش که من دوست دارم بدون حجاب و هر طوری که دوست داشتم نماز بخونم و اصلا نمی خوام روبروی قبله نماز بخونم.

اون دو تا خانوم هم داشتن بهش می گفتن نمیشه.حتما باید این قوانینو رعایت کنی.

اون خانوم داشت می گفت دلم می خواد.خدای خودمه.دوست دارم اینجوری باهاش حرف بزنم.اینجوری دوسش دارم.اصلا مگه شماها باید جای خدا تصمیم بگیرین.

بعد هم این که آخه اگه من مثلا روبروی قبله نماز نخونم خدا دیگه حرفامو نمی شنوه.(باور کنین سوالش برام خیلی جالب بود).اون دو تا خانوم داشتن می گفتن که باید همه قوانینو رعایت کرد.اما اون یکی خانوم داشت می گفت.

منم خدای خودمو دارم.چه اشکالی داره.مگه خدا فقط حرفای اونایی رو گوش می ده که چادر سر می کنن و روبروی قبله می ایستن.

نمی دونم.بچه ها من که فکر می کنم این خانوم حق داره.

(بچه ها من اصلا قصد توهین به هیچ دین یا کسی رو ندارم.درسته که من مسلمان نیستم.اما همه ادما رو دوست دارم.)فقط می خواستم بگم که خدا مال همه ماست .هم اونایی که چادر می پوشن و خیلی مذهبی هستن و هم اونایی که مانتو کوتاه می پوشن یا اصلا حجاب ندارن.

(قول می دم که پدرم همه شماها رو به یه چشم نگاه می کنه.همه شما ها رو به یه اندازه دوست داره.فقط من فکر می کنم بستگی به این داره که ما چه قدر دوسش داریم.

(بچه ها دوست دارم شما هم نظر خودتونو به من بگین.باز هم می گم امیدوارم که به دوستای مسلمانم توهین نکرده باشم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 11:47 AM  توسط مرلین | 
مرلین.

سلام.خانوم ها و آقایان

بچه ها امروز می خوام بگم که خیلی بدین.خیلی بدین.خیلی.

دیروز داشتم تو اتاقم با سیستم ور می رفتم که صدایی شنیدم اولش توجهی نکردم.گفتم بی خیال.اما بعدش که باز هم همون صدا رو شنیدم کنجکاو شدمو و رفتم ببینم چه خبره.

از اتاق اومدم بیرون و دنبال منبع صدا رفتم.تقریبا هرچقدر که احساس می کردم به صدا نزدیکتر میشم مطممئن تر می شدم که صدا صدای گریه هستش.اما خدایا صدای کی می تونه باشه. گفتم شاید یکی از فرشته ها با نامزدش دعواش شده و داره گریه می کنه.

اما نه.اخه هیشکی اون وقت روزخونه نبود.صدا منو به اتاق پدرم راهنمایی می کرد.پشت در اتاق  که رسیدم مطمئن شدم که صدا از داخل اتاق پدرم هستش.ار تعجب داشتم شاخ در می آوردم.

 سعی می کردم از لای سوراخ توی اتاقو نگاه کنم. .خدایا چی میدیدم.باورم نمی شد.

نمی دونم چی بگم.پدرم.عزیز من.خوشگل خودم.خدای خودم .داشت اشک می ریخت. باورم نمیشد.شوکه شده بودم.خواستم برم تو اتاق .اما گفتم نه شاید اگه من برم تو اتاق غرورش بشکنه.

اما بعد گفتم باید برم پیشش.دلمو زدم به دریا و رفتم تو اتاق.دیدم سریع خودشو جمع و جور کردش و در  حالی که پشتش به من بود گفتش اتفاقی افتاده پسرم. گفتم نه.اما ظاهرا برا شما اتفاقی افتاده.

گفتم پس چرا نمی خوای من بفهمم که داری اشک می ریزی.برگشت بهم نگاه کرد و تو چشام زل زده بود.خیلی سخت بود.به چشای پدرت نگاه کنی در حالی که داره اشک میریزه.

گفت می دونی چیه مرلین جانم.گفتم نه عزیزم  نمی دونم.گفتش دلم شکسته.دلم گرفته.

گفتم آخه چرا؟ مگه دل شما هم می شکنه.گفتش می دونی چیه.بعضی وقتاخیلی دوست دارم که یکی از این آدما هم یه حالی از من بپرسه و حداقلی ایمیلی .یا اس ام اسی .یا حتی یه آف کوچولو برام بذارن اما الان که ۲ روز هیچ کس بهم پی ام نداده.بعد با دستام سرشو اوردم بالا و گفتم پدر خوشگلم.خدای خودم  ناراحت نباش.اخه اون ها هم گرفتاری دارن.اما من به شما قول می دم که بهشون بگم هوای شما رو هم داشته باشن.شما خودتو ناراحت نکن.می دونی که اگه ناراحت بشی مرلین می میره.اونم بوسم کردو بعد هم من بغلش کردم.

حالا بچه هامی خوام ازتون خواهش کنم که پدرمو فراموش نکنین.باور کنین که شماها رو خیلی دوستون داره.خیلی.خیلی به شما ها وابسته شده.شما نباید تنهاش بذارین.اگه تنهاش بذارین حالش خیلی بد میشه.خیلی.

دوستون دارم.مرلین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 9:46 AM  توسط مرلین | 
سلام.

آقایان و خانوم ها

اول از همه عذر می خوام که خیلی دیر آپ کردم.

۳ روزپیش خیلی غمگین بودم.اصلا حس خوشبختیم نمیومد.شب قبلش با خدا دعوام شده بودش.

خیلی ازش دلخور بوم.می دونین به خاطر یه مسئله ی خیلی کوچیک با هم بحثمون شد.

داشتم آماده می شدم که برم تو بهشت یه چرخی بزنم تا حالم بهتر بشه که دیدم خدا ایستاده جلوی در اتاقم.

بهم گفت پسرم می تونم بپرسم کجا میری؟منم که خیلی عصبانی بودم از دستش گفتم اره.می رم جهنم.

حس کردم از دستم ناراحت شده.زودی راستشو بهش گفتم.گفتم می خوام برم پیش فرشته.دلش برام تنگ شده بود.بهم زنگ زد گفت می خوام ببینمت.

بعد همینجوری که داشت از اتاق خارج می شد گفتم خدا جونم .بابای عزیزم.از دستم ناراحتی؟

برگشتو و دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت.نه.تو پسر منی و من خدای تو

وقتی شب رسیدم خونه رفتم پیش خدا.دیدم در اتاقش بازه منم دیگه در نزدم.

رفتم بالای سرش دیدم داره ادم های بهشتی و جهنمی رو داره از هم جدا می کنه.

منم فوضولیم گرفتو و برگه رو نگاه کردم.

دیدم ای بابا.همه  رفتن تو بهشت.(فقط خودش میی فهمه داره چیکار می کنه)

گفتم بهش یعنی جهنم خالی می مونه.گفت از نظر من همیشه جهنم خالیه و من

ادمای گناهکار رو هم دوست دارم.فقط نمی دونم چرا وقتی من اون ادمای گناهکارو

می بخشم چرا خودشون حاظر نمی شن همدیگه رو ببخشن.

من که زیاد از حرفاش چیزی نمی فهمیدم.گفتم بابا بی خیال.من که رفتم.

(بعضی وقتا این خدا فقط بلده فلسفه ببافه.)

امیدوارم یه روز معنی حرفشو بفهمم.شاید هم شماها معنی حرفشو بلد باشین.

پس لطفا برای من هم بنویسین که این پدر من منظورش چیه؟

دوستون دارم.بای.

راستی تا یادم نرفته.خدا گفتش که بهتون بگم که همه شماها رو از دور می بوسه.

لطفا شما هم اونو ببوسین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 12:41 PM  توسط مرلین | 
سلام.

آقایان و خانوم ها

بدون مقدمه

دیروز تو اتاقم خوابیده بودم و داشتم با خودم فکر می کردم.به همه چی فکر میکردم.

(به دوستام.به پدرم.به خودم...).می دونین راستش از کوچیکی دلم می خواست که

از کارای پدرم سر در بیارم.اما تا حالا که موفق نشده بودم.

پدرم از اون کوچیکی که یادم میاد همیشه روی سیستم کامپیوتر  نرم افزارهای زیادی رو داشت.که یکیشم همین یاهو مسنجره.اونم بیشتر وقتشو با همین یاهو مسنجر و چک کردن میل باکس می گذروند.

همیشه بهش می گفتم اخه پدر من شما کار دیگه ای نداری که اینقدر می چتی.اما خوب من نمی دونستم داره با کی چت می کنه.(بالاخره چون من پسرشم باید می فهمیدم دیگه).

یه روزکه داشت میرفت تو اتاقش چت کنه  منم به بهونه این که می خوام اتاقشو تمیز کنم رفتم دنبالش(به خاطر این که شک نکنه بوسشم کردم).

دیدم که می خواد با مسنجر کار کنه.حالا موقعش بود(دزدیدن پسورد یاهو رو میگم.باید از رو دستش پسوردشو می خوندم.).خلاصه هی من خودمو به سیستم نزدیک میکردم. آخیشششش.بالاخره موفق شدم.خوندمش.

فردای اون روز پدرم باید میرفتش تو بهشت یه چرخی بزنه ببینه همه چی روبراهه یا نه.کسی چیزی کم نداره.

من هم باید از این فرصت استفاده میکردم.همین که پدرم رفتش بیرون.رفتم سراغ سیستم.

نرم افزار یاهو رو باز کردم و آی دی و  پسورد رو هم وارد کرد.( وای خدای من باز شد)

خیلی خوشحال شدم.

خیلی غیر منتظره بود.پدرم تو لیستش خیلی ها رو آد کرده بود.اصلا میشه گفت همه ادم ها رو.خیلی هم براش آف گذاشته بودم.(تو دلم گفتم یعنی واقعا چه جوری با همشون می چته.)

نمی دونین چه آف های خیلی نازی بودن.همه از مشکلاتشون گفته بودن.بعضی ها پول می خواستن.بعضی ها آزادی می خواستن.بعضی ها سلامتی می خواستن.

هرکی یه چیزی گفته بود به پدر م.(تو دلم گفتم حالا چجوری می خوای همه اینا رو جواب بدی.)(حالا فهمیده بودم که چرا اینقدر می چته.)(آخه مصرف کارت اینترنتمونم خیلی بالا رفته بود.).رفتم سراغ میل باکس.

وای پدر من..میل باکسش پرپرشده بود.اصلا دیگه جا نداشت.(با خودم گفتم این پدر من هم خیلی مهم شده ها).

البته خوب می دونین بیشتر ایمیل ها خیلی غمگین بودن.همه با پدر من درد دل می کردن.خداییش که پدرم(همون خدا رو میگم)خیلی دلش بزرگه. آخه جچوری این همه غم و غصه رو تحمل می کنه.

می دونین.باور کنین که همه براش میل زده بودن.حتی اون آدم هایی که به نظر ما خیلی گناهکار بودن.زندانی ها.معتادها.حتی اعدامی ها.

آمریکایی .انگلیسی.ایرانی. همه و همه.

نمی دونم.حالا دیگه مطمین شده بودم که پدر من و خدای شما و من تو قلب همه آدم ها هستش و زندگی می کنه. باید می رفتم یه کارت اینترنت می گرفتم براش.(آخه قرار ود باز هم بیاد به حرفای شما گوش کنه و به ای میل هاتون هم جواب بده.)

راستی یه خواهش.

اگه ممکنه براش ای میل شاد هم بفرستین.باور کنین که دیگه افسردگی گرفته.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 10:28 AM  توسط مرلین | 
به نام پدرم و همه اونایی که پدرمو دوست دارن.

آقایان و خانوم ها.

چند روز پیش با پدرم راجع به فرشته حرف زدم.بعد از این که کلی رو مخش کار کردم.قرار شد که من و خدا با هم دیگه بریم فرشته رو ببینیم.(فدای حواس پدرم بشم.خودش فرشته رو درستش کرده ها.حالا خودشم نمی دونی چی ساخته.(آخه.این اواخر خدا جون من هم یه کمی تا قسمتی به باشگاه آلزایمریا پیوسته)(فراموشکار شده).

البته ناگفته نمونه که من الان حدود۳ سال هستش که با فرشته دوستم.

دیروز هم منو و بابا اماده شده بودیم (بابا تیپ زده بود خفن.شلوار جین.کفش اسپرت.موها خروسی.) خلاصه همه چی آماده بودش.بگو خوب

همینجوری که داشتیم تو بهشت قدم می زدیم .وای پدر من(خدای من) چی میدیدم.نه.نه باورم نمیشه.امکان نداره.آخه مگه می شه.

یه آدم زمینی رو دیدم که همه تو زمین میشناختنش.اصلا تابلو بود.بگو خوب.بگو دیگه.

تو زمین همه این ادما به بدی می شناختنش.سر بابا داد کشیدم.گفتم ای خدا.ای پدر من تو اصلا معلوم هست چه کاره ای.اخه یعنی چی؟ فکر کردی رفتی رو تخت خدایی نشستی هرکاری دلت خواست میتونی بکنی.واقعا که؟

آخه این مرتیکه تو بهشت چیکار می کنه.این که الان باید وسط آتیش باشه.

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداختش و منم گفتم ها.چیه.چرا نگاه میکنی/ مگه خودت نگفتی هرکی بده می ره جهنم.؟گفت چرا من گفتم.

بعد اومد جلوم ایستاد.گفت حالا میزاری منم حرف بزنم.گفتم ببین پدر جان بگو فقط تو رو خدا ادای پدرای مظلوم در نیار.

گفتش که من میدونم که آدم بدی بوده .اما آیا به نظر تو که پسر خودمی.گل گلدون منی..شکلاتی.آبنبات منی.(من داشتم خودمو لوس می کردم).(خواهش میکنم تصور کنید)خشم و نفرت من باید به اندازه بخشش من باشه.به نظر تو من می تونم کسایی رو که خودم افریدم بسوزونم.و آتیششون بزنم.

منم گفتم من که می دونم تو خدای ماهی هستی.خیلی نازی.حرف نداری.

داشتیم حرف میزدیم که فرشته پیداش شد(تو این سه سال که باهاش دوستم همیشه سر قرارا تاخیر داره).وای خدا جون(پدر جون) چی میدیدم.شده بود مثل یه گل ناز.عین هلو شده بود.بگو خوب.

بعد با هزار بدبختی به خدا فهموندم که ای بابا شما چرا همینجوری داری ما دو تا رو نگاه می کنی.خوب برو دیگه.نمی خوای به کارات برسی.نمی خوای ستاره ها رو بیاری تو آسمون. .(این مواقع این خدا اصلا درک نمی کنه.).خوب ادم نیاز داره  با عشقش تنها باشه دیگه.(این قسمتو شماها بهتره از پدرم می فهمین)

منم دست فرشته رو گرفتم(اونجا ۱۱۰ نداره.فقط امر به معروف داره که اونا هم زیاد روشون حساب نمی کنم)گفتم بریم این کافی شاپ سر چهاراه خوش باشیم.

بقیش دیگه خصوصیه.بچه پررو.بسه دیگه.چقدر می خونی.برو دیگه.بسه.

این قسمتش جدیه.(بچه ها من خیلی معذرت می خوام اگه نمی گم چه دینی دارم.آخه ممکنه که بعضی از بچه هانوشته های منو درست ندونن. )

بوسسسسسسسسسسسسسسسس.بای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 9:27 PM  توسط مرلین | 
سلام.دوباره اومدممممممممممممممممممممممممم

دیروز رفتم پیش پدرم.(خدا رو می گم)

میخواستم راجع به خواستگاری باهاش حرف بزنم.میدونین اخه این فرشته یه خواستگار دیگه هم داره.اون تو جهنم زندگی میکنه.اما خوب خیلی پیش خونواده ی

فرشته خودشو لوس کرده.در همین راستا سعی به مخ زدن پدر فرشته هم نموده اند که تا به حال به حول قوه ی الهی ناموفق بوده اند(حضرت آیت اله خامنه ای)

بریم سر اصل موضوع:

بعد از چند دقیقه که با پدرم صحبت کردم دیدم مثل اینکه یه جورایی داره چوب لای چرخ میذاره.بهش گفتم ببین خدا جان(آقا جون من).خوب من  فرشته روخیلی دوسش دارم.

بعد بهم گفتش بی خود.منم دیگه داشت آمپرم میرفتش بالا.گفتم خودت بی خود.یعنی چی دیکتاتور.اصلا استکبار که میگن تویی.

اشک تو چشام حلقه زده بود.اخه اون خدای من بود.پدر من بود.

بعد یه نگاه به من انداخت و گفت تموم شد.؟گفتم نه.چرا تموم شد.چرا مردمو به کاری که دوست ندارن مجبور می کنی.؟

بعد گفتش که میتونی یه مثال بزنی.گفتم معلومه که می تونم/.

بهش گفتم مثلا تو همین کشور ایران و تو اسلام چرا هر مسلمانی که بخواد دینشو عوض کنه رو اعدام می کنن.چون تو گفتی.چون تو می خوای.

یه لحظه سکوت همه جا رو گرفت.سرشو انداخته بود پایین.

بعد از چند لحظه سرشو بالا کرد و گفت.من هیچوقت بنده های خودمو به کاری یا چیزی که نمی خوان مجبور نمی کنم. من متاسفم که بنده های من قانونهای مسخره ای رو وضع می کنن و اونو به اسم من اجرا می کنن.

چرا باید یکی از آفریده های منو به اسم من از زندگی محروم کنن.

بعد بهش گفتم پس چرا نمی ذاری من به فرشته برسم.داشتم اروم می شدم(با این حرفاش).گفتش که اره عزیزم.می تونی با فرشته ازدواج کنی.

می دونین سریع پریدمو و رفتم از بهشت دو تا سیب براش اوردم .گفتم (تقدیم با عشق)/.

اینجاش دیگه جدیه.:

بعضی از بچه ها پرسیده بودن که من مسلمانم یا نه؟ نمی خواستم جواب بدم .اما خوب فکر کنم که بهتره همه بدونین.

نه.من مسلمان نیستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 7:29 PM  توسط مرلین | 
سلام.یه وقت فکر بد نکنی .فکر کنی ما تازه کاریم ها .نه.فدات.پایینو بخون

سلامی به سبک منشی های تلویزیون ایران(سلام به روی ماهتون)

سلامی به سبک گوینده های رادیو(سلامی همچون یک صبح بهاری قشنگ)

سلامی به سبک علی دایی(شلام)-البته علی دایی افتخار ما هستش.مخصوصا اینکه تازگی ها می خواد در ۲۰۱۰ جبران کنه.

راستی یادم رفت معرفی کنم.

مرلین.-سنم زیاد نیست(ولی بالای ۲۲ و پایین ۲۴)-شاید مسلمان نباشم.(ترس از تندروها)-عاشق همه چیز به جز دیزی-مهمتر از همه عاشق خدا و اون قهر کردناش.

البته بگم ها./من زیاد منتشو نمی کشم.منم باهاش قهر می کنم.اونم دیگه برام بستنی نمی خره.دیگه منو نمیبره بهشت با من تاب بازی کنه.

منم دیگه پیشش نمی خوابم.بوسش نمی کنم.اما خوب .خیلی زود دوباره با هم آشتی می کنیم.دوباره سرشو گول میمالم.

بچه ها می خوام تو این وب از همه چی بگم.از خدا

از احمدی نژاد (ahmadi in jaket) تا دی کاپریو

از همه چی.کمک می خوام .بهم کمک می کنی.به جاش تو هم هرچی از خدا خواستی به من بگو تا من بهش بگم.بالاخره ما پسرشیم دیگه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 10:7 AM  توسط مرلین | 
 

کد آهنگ در وب نوا

JavaScript Codes